چند وقته ک نمیتونم بنویسم..انگار حس نوشتن ارومم نمیکنه..انگار امنیت بهم نمیده...
دلم حال و هوای باثباتی نداره...تنها روزی ک حس کردم دیگ اون ادمو نمیخوام..دوسش دارم ولی پیشم نباشه مهم نیست،چهارشنبه بود تو کل این چهارماه...هر جور حساب می کنم خواستنش برام بیشتر از نخواستنشه و هر قدر اشکای چشماش و تلاشاشو نگاه می کنم دل کندنشو باور نمی کنم...
_الان بعد از مدتها تو یه جمع خانوادگی فامیل ها بودم..نبودشو..نگاه ها رو..ثانیه ب ثانیه حس کردم..ولی من اونو برا خودم و خودش میخوام ن هیچ نگاهی..وقتی ک قدم میزنم و کنارم کم دارمش..وقتی بی هوا وسط روزم عکسشو نگاه می کنم..فقط برا خودش میخوامش و بس...
_دلم داره میترکه و راهی برا اروم کردن خودم سراغ ندارم..جدیدا حملات سردرد بهم دست میده و ازاردهنده می شه...وقتی بغضم اشک نمی شه سردرد حمله میکنه...دلم پیرم کرد..کل دنیا که جمع بشن نبودشو جای خالیشو هیچکس پر نمی کنه...من بی هیچ اسمی تو شناسنامه ام بی هیچ عقدی و بی هیچ جشنی انگار درونم یک بیوه است که داره برا نبود یارش عزاداری می کنه یک عزای بی پایان....اما نه..کسی ک می میره ی جایی دردش ساکن و سرد می شه...من نمی تونم ببینم زنده است و کنارم نیس...زنده است و بی همیم..زمستون داره می رسه و کل زمستون قبلو باهم قدم زدیم و تو این سرما فقط دلم پیخواد بود و دستامو دور دستش حلقه میکردم و بوش می کردم...بدجور دلم شکسته..انگار فقط اومد تا از من یک ویرونه بسازه و بره...دل لعنتی ام تنگه و حرف منطق رو نمیفهمه که نمیفهمه...
_خدای من..من دیگ کم اوردم..تو برا دلم معجره کن...
_از خونمون خسته شدم..از گیر دادنای مامانم و محیط و جو خونه..اونقدر خسته که وقتی دیروز پنج عصر رسیدم خونه و الان نزدیک به هشت شبه دیگه طاقتم طاقه برا رفتن سرکار..از جمعه و هر روز تعطیلی بدم میاد..چون خونه و نبودشو و تنهاییمو یادم میاره...
_التماس خدا رو می کنم..التماس خدا رو کنید برا دلم..بخدا دیگه نمیتونم این دردو تحمل کنم نمیتونم..خدای من التماست می کنم کمکم کنی..خودت برا دلم معجزه کنی..التماست می کنم ترو به ادمای خوبت و عزیز کرده هات برا دلم معجزه کن...
+خوب شد نوشتم و صورتم خیس شد...
+رفیق من سنگ صبور غم هام،به دیدنم بیا که خیلی تنهام💔😭