2777
2789
عنوان

داستان من

137 بازدید | 11 پست

مامانم خیلی اذیتم می‌کنه وقتی خونه پدریم رو ترک کردم فکر میکردم شرایط عوض بشه احساس امید پیش مامانم داشتم اما وقتی ازدواج کرد بهم گفت هیچ وقت قرار نیست احساس کنم عشقش بهم کم شده ولی الان که داداشم به دنیا اومده همه چیز عوض شد اون من رو تو خونه حبس می‌کنه وقتی باهاش حرف میزنم کلی تیکه و کنایه میندازه هر شب فوش و دعوا بخاطر پسرش چون خودش می‌ره سر کار من مجبورم کل روز داداشم رو نگه دارم خدا نکنه ی خراش روش بیفته من رو میگیره زیر مشت و لگدش الان چند وقته واقعا نا امید شدم مثل کسی که تو حسرت مونده از داداشم هم داره بدم میاد احساس میکنم اون نبود من زندگی بهتری داشتم 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

عه هنوز بچه ای  همسر مامانت باهات خوبه  مامان بزرگی چیزی داری گاهی بری پیشش یه کم اروم ش ...

من با شوهر مامانم کلا سعی میکنم ارتباط نگیرم ولی آدم بدی نیست  از مامان بزرگم متنفر اون باعث میشه زندگی همه خراب بشه اون گفت مامانم بچه دار بشه چند وقت پیش هم برا داییم زن دوم گرفت 

بابام نمیتونه از من مراقبت کنه دلیلش هم بماند 

باشه پس سعی کن لا مامانت خوب ورفیق باشی خوب اون دوست داره داره با سختی ازت مراقبت میکنه تو هم باهاش مهربون باش فک کنم دلیل عصبانیتش اینه که تحت فشاره داداشت یکم بزرگتر شه شاید مشکلت حل شه ولی تو هم بچه ای اخه اگه میتونه گاهی که میره سرکار بچرو مامانبزرگت نگه داره اگه که نه دیگه خودت زحمتشو بکش خانم خوشگله 🥰

اجرت با خدا دختر گلم

نمیدونم الان باید چیکار کنم بعضی وقتا دوست دارم تسلیم بشم ی بار بزنم همه چیز رو خراب کنم شب بخوابم ص ...

عه گناهه دخترم ابنجوری نگو چند سال دیگه به این حرفت میخندی روزای قشنگی برات میرسه زود خسته نشو خوشگلم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز