مامانم خیلی اذیتم میکنه وقتی خونه پدریم رو ترک کردم فکر میکردم شرایط عوض بشه احساس امید پیش مامانم داشتم اما وقتی ازدواج کرد بهم گفت هیچ وقت قرار نیست احساس کنم عشقش بهم کم شده ولی الان که داداشم به دنیا اومده همه چیز عوض شد اون من رو تو خونه حبس میکنه وقتی باهاش حرف میزنم کلی تیکه و کنایه میندازه هر شب فوش و دعوا بخاطر پسرش چون خودش میره سر کار من مجبورم کل روز داداشم رو نگه دارم خدا نکنه ی خراش روش بیفته من رو میگیره زیر مشت و لگدش الان چند وقته واقعا نا امید شدم مثل کسی که تو حسرت مونده از داداشم هم داره بدم میاد احساس میکنم اون نبود من زندگی بهتری داشتم