مامانم خیلی اذیتم میکنه وقتی خونه پدریم رو ترک کردم فکر میکردم شرایط عوض بشه احساس امید پیش مامانم داشتم اما وقتی ازدواج کرد بهم گفت هیچ وقت قرار نیست احساس کنم عشقش بهم کم شده ولی الان که داداشم به دنیا اومده همه چیز عوض شد اون من رو تو خونه حبس میکنه وقتی باهاش حرف میزنم کلی تیکه و کنایه میندازه هر شب فوش و دعوا بخاطر پسرش چون خودش میره سر کار من مجبورم کل روز داداشم رو نگه دارم خدا نکنه ی خراش روش بیفته من رو میگیره زیر مشت و لگدش الان چند وقته واقعا نا امید شدم مثل کسی که تو حسرت مونده از داداشم هم داره بدم میاد احساس میکنم اون نبود من زندگی بهتری داشتم
عه هنوز بچه ای همسر مامانت باهات خوبه مامان بزرگی چیزی داری گاهی بری پیشش یه کم اروم ش ...
من با شوهر مامانم کلا سعی میکنم ارتباط نگیرم ولی آدم بدی نیست از مامان بزرگم متنفر اون باعث میشه زندگی همه خراب بشه اون گفت مامانم بچه دار بشه چند وقت پیش هم برا داییم زن دوم گرفت
باشه پس سعی کن لا مامانت خوب ورفیق باشی خوب اون دوست داره داره با سختی ازت مراقبت میکنه تو هم باهاش مهربون باش فک کنم دلیل عصبانیتش اینه که تحت فشاره داداشت یکم بزرگتر شه شاید مشکلت حل شه ولی تو هم بچه ای اخه اگه میتونه گاهی که میره سرکار بچرو مامانبزرگت نگه داره اگه که نه دیگه خودت زحمتشو بکش خانم خوشگله 🥰