خیلی حسودم،خیلی بدجنسم،ولیییی ن نیستم،فقط تنهام،فقط منم ادمم،فقط منم ب خاطر صبر ی ک داشتم ب خاطر همه شرایط بدی ک داشتم حقمه خوشبختی،حقمه مثل بقیه ادمها بی دردسر خوشبخت شم،یعنی فلانی و فلانی ذاتشون انقد پاکه،بخدا رفتارها و کلامش ی چیز دیگه ست، طرف خودشم تو خواب نمیدید هم چین مردی بیاد تو زندگیش
اه ،از دیشب حالم بد بود بدتر شد،ی جوری شده بابامم تو روم باید اونجوری بگه اخه،مگه تقصیر منه،مگه من میخوام سنم هی بره بالا اونم تو این زندگی و شرایط،مگه دست منه خاستگارم یکی ازیکی شاهکارترن،کاش هیچ خاستگاری نداشتم فقط یکی میاومد و ازدواج سر میگرفت و تمام
چرا نمیشه واقعا،چرااا نمیشه ،من ک این همه از محله و فامیل و همکارهمه تعریفمو میکنن و خاستگار دارم از بینشون ولی چرا واقعا هیچ کدوم اونجورمیست ک برسه ب ازدواج چرااااااا،این چرا ها مغزمو خورده،من وحشت دارم ازاینکه سنم بره بالا،از اینکه حالا حالا مجرد بمونم،این چیزی نیست ک بخوام ،قسمت؟صلاح؟نوبت ما ک میشه میشه قسمت و خیر و صلاح،اصلاااااا بعمرم ندیدم ی پسر نتونه ی پیام ساده بده،بقیه عین ادم معرفی میشن و عین ادم اشنا میشن برا من باید بشه عجیب و غریب