بچه ها من یه شکست وحشتناک داشتم سه سال با یکی دوست بودم بودم در اوج وابستگی جدا شدم دروغاش فاش شد و مخالفت شدید خونوادم که قبولش نداشتن میگفتن بدبخت میشی
شکاک بود بد دهن بود شدید جوری که به مادرو پدرم فوش میداد...همیشه میومد میگفت دختری که کار کنه مرد باشه اونجا جندس... ۳ سال شغلشو دروغ گفت ماه های اخر رابطه میترسید فاش بشه دروغش میخاست قبل فهمیدنش من برم از پیشش
خلاصه یه ماه اخر حتی یه زنگم نمیزد همش میگفت من دوس دارم ازدواج کنم شبا فقط برم خونه همش خونه مادرم باشم
یا مثلا مسافرت بریم مادرم باشه و من اهل تفریح نیستمو
فقط دوس دارم محل کارم باشم حوصله ندارم ببرمت خونه پدرت تو شهرتون و من شرایط مالیم افتضاحه و .... منم گفتم این حرفارو الان میگی؟؟ چرا اینقد عذابم میدی کم کم سرد شدم ولی همش دلم تنگ میشد زنگ میزدم که چرا منو از یادت بردی یهو گفت من یه دروغ گفتم و همه چیو گفت که دروغ گفته چن ساله شغلشو خلاصه یبارم خودش و مادرش به من بی احترامی کردن و اونموقه خانوادم گفتن ابدااااااا نمیزاریم ازدواج کنی باهاش خلاصه جدا شدم...
یکی هست ۴ ساله عاشقمه ۴ ساله هررررکاری میکنه حتی به پدرش گفته یکاری کنین این دختره منو بخاد...۴ سال همه کاری کرد اما من هیچوقت قبول نکردم... میگفت هرچی بگی همونو میکنم...
خلاصه بعد از جداییم از اون شخص پیشنهاد ایشونو قبول کردم هررررچی من بگم میگه باشه مثل بچه ها میگم شهربازی مسافرت هرجور دوس دارم لباس میپوشم هرکاری بهش بگم برام میکنه و....
ولی احساسم عشق نیس... اون حسی که قبلا به اون داشتم با این ندارم ابدا.... من از خدا ناشکری نمیکنم هرلحظه شکر میکنم بخاطر وجود همچین نفر خوبی
من ارامش دارم به معنای واقعی ولی عاشق نیستم اون احساس شور و هیجان وعشق رابطه اولمو ندارم ایا این عادیه؟من یه ماهه باهاشم...؟؟؟
(اینم بگم این احساسارو به شخص قبلیمم دیگه اصلا ندارم یعنی دیگه عاشقش نیستم احساسی ندارم)