من و شوهرم باهم چند ماه دوست شدیم داخل یه دوره همی لواسون باهم اشنا شدیم و چندسری باز همو همونجا دیدیم من تازه جدا شده بودم و به فکر ازدواج مجدد نبودم و حوصله هیچ مردیو نداشتم داخل یه شرکت کار میکردم و از نظر تفریح و مسافرت و داشتن چند دوست فابریک حسابی گشته بودم و به اصطلاح بعد جداییم دنیا دیده شده بودم... همزمان دانشجو بودم و اصلا توو فاز دوستی و ازدواج نبودم و همین بی تفاوتی نسبت به مردا باعث شده بود همسرم از من خوشش بیاد......
ماها که بابامون پولدار نبوده یه چیزی رو خوب یاد گرفتیم ،. اینکه خیلی راحت قید چیزایی که دوس داریمو میزنیم ، پس یه لطفی در حقمون بکن ، اگه دوسمون داری زیاد ناز نکن.. دردی که انسان را به سکوت وامیدارد،بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریادوامیدارد... انسانها به فریاد هم میرسند، نه به سکوت هم...!
دختر شادی بودم ولی اجازه نزدیک شدن هیچ مردیو توی اون مسافرت ها و دوره همیا نمیدادم و همین باعث شده بود توجه چند نفر ب سمتم جلب بشه چهره خوبی دارم و از نظر سطح خانواده میشه گفت زندگی معمولی رو به خوبی داشتیم ... سرزنده بودم و ولی حد و حدود رعایت میکردم ... خانواده سختگیری داشتم و جایی هم میرفتم ب اصرار خودم و میشه گفت با زور بود ازدواج اولم پسرداییم بود
توی همین رفت و امد ها همسرم ب قول خودش عاشقم شد ، عاشق نجابتم عاشق اون سکوتی ک داشتم در مقابل مردها عاشق صورتم.... ب قول خودش هرچقدر من پس میزدم اون بیشتر توجهش بهم جلب میشد و من اصلا توجهی ب شوهرم نداشتم و میشه گفت اصلا نمیدیمش