از دیشب مهمون داریم صبح رفتن ،ب شوهرم گفتم یه لحظه صبر کن کارت دارم ،دیدم تا مهمونا از پله پایین رفتن منم رفتم بدرقه ،اینم لباس پوشیده تو راه پله هس بره ،باز گفتم یه لحظه صبر کن کارت دارم ،من تا خدافظی کردم ماشین رو روشن کرد ،موند پارکینگ کاراش رو انجام بده ،منم عصبانی شدم گفتم این همه گفتم صبر کن راه افتادی پایین ،گفت خب هستم الان بگو ،منم اومدم بالا در رو بستم زدم زیر گریه ،که چرا ب حرفام اهمیت نمیده ،مغازه داره همش وقت نداره شب ساعت ده یازده میاد میخوابه صبح زود میره ،اومد بالا با عصبانیت داد زد بگو چیکار داری ،منم گفتم هیچی، بعد رفتنش زنگ زدم گفتم تو اینقدر کار داری نمیخواستی زن بگیری ،گفتش دوست نداری برو بسلامت هنوزم دیر نشده عصبانی بشه هر چی رو دهنش بیاد میگ ،خداییش من ادامه نمیدم اگ کل کل کنم باهاش همونطوری ادامه میده اوندفعه ب مادرشوهرم هم گفتم خیلی تنده پسرت گفت اخه غذات کمه خرجت کمه گفتم همچی ب این چیزا نیست که ،اخلاقش تنده ،بعضی وقتا خیلی خسته میشم میگم بزنم برم باز میگم بر شیطون لعنت ،تا خوبه که هیچ برگرده دیگ نباید خلاف میلش حرف بزنی