بچه ها من ۲۷سالمه.کارمندم .یبار جداشدم.بااقایی اشنا شدم اصلا قبول نمیکردم باهاشون باشم خیلی اصرار کرد و اصلا میگف گذشتت مهم نیست به اصرار.هیچوقتم هیچ نامربوطی ازم نخواست.من هیچوقت اعتماد به نفس اینو نداشتم باهاش باشم سر کوچکترین چیز میگفتم چفتم ک به درد هم نمیخوریم و خداحافظی میکردم.زنگ میزد و گریه و التماس که میخوامت نکن اینکارو.ایندفعه بحثمون شد هیچوقت دعوامون بیشتر از ۲ساعت طول نمیکشید شد ۵روز هی بحث و بحث.هربار میگفتم تموم اونی ک ی ساعت تحمل نمیکرد و میگف خودمو میکشم ۵روز هی گفت باشه بذار راجب رابطه فک کنیم خبری از پافشاری و بمون نبود.۵روز هی میگفتم بیا تمومش کنیم کشش نده در میرفت میگف نتونستم فک کنم فردا.برای چی پشت گوش مینداخت این همه؟؟اصلا یه ماهی بود مثل قبل زنگنمیزد همش با رفیقاش بود...
تاامروز صبح زنگ زدم گفتم فک کردم گف پس میمونیم باهم؟؟گفتم نه نمیخام.(میخاستم باز بگه بدون تو نمیتونم)باز گفت بذار منم فک کنم،گفتم ۵روزه من مسخرتم؟میخاستی فک کنی کرده بودی،نه دیگه من نمیخام،گفت باشه دیگ اصرار نمیکنم،مراقب خودت باش،منم خیلی گریه کردم گفتم خوب شد رفتم وگرنه خودت دراینده نزدیک تموم میکردی،اونم یکم گریه کرد گفت فعلا خداحافظ،گفتم نه برای همیشه،گف من همیشه هستم کاری داشتی زنگ بزن..
بچه هااااااا توروخدا چه غلطی کنم؟؟؟؟دیگ کی پیدا میشه من مطلقه رو بخواد،اونم تک فرزند بود مهندس جونشم میداد برام،میگف خانوادم قبول نکننم من فقط تورو میخام.
بچه ها حالم خیلی خیلی بده.
سرزنشم نکنید میدونم اشتباهم بوده راهکار😔😔😔
تاالانم هیچ پیامی نداده