یه شب با خواهرم شب بود داشتیم میرفتیم خونه چند روزی بود اومده بودیم خونه یکی از آشناها خونشون هم از این خونه باغ قدیمیها توی اصفهان از این کوچه پس کوچه ها موقع برگشت رسیدیم وسط کوچه یهو دیدیم یه چیز سیاه بلند که با زمین فاصله داشت یهو وسط کوچه ظاهر شد اینقدر جیغ زدیم و فرار کردیم اون هم میومد سمتمون