سالها پیش یه جایی خوندم:غبار غم برود حال خوش شود...
سالها وقتی حالم بد بود اینو به خودم یادآوری کردم...غبار غم برود حال خوش شود...
چند روزی هست که تخلیه حس زندگی،تخلیه انرژی،تخلیه حیات شدم...انگار هیج چیزی من رو وصل نمی کنه به زندگی...حال ادمی رو دارم که همه چیزشو داده و هیچی نگرفته...
چرا ما ادما روح و حس و قلب کسی برامون مهم نیس؟
من متعلق به عهد قاجارم که تعهد برام مهمه،یا بقیه که یعد هشت ماه نامزدی میرن سرقرارشون با دوس ختراشون؟ یا بقیه که تاتقی به توقی خورد میپرن تو روابط قبلیشون..یا بقیه که روابط فراازدواج دارن...؟
هر چقدرمیخوام درک کنم که کات کردن روابط طولانی سخته،اما نمی تونم بپذیرم کسی بعد 8 ماه نامزدی همچنان بره دوست دخترشو ببینه...با هر توجیهی!
و تازه اونوقت به طرف بگه نه من ازدواجم نمیخوام بکنم...!
+یک آدم شکسته از من ساختی عاشق کش بی رحم...!
+حالم از دل بستن،سادگی قلب و روحم،اعتمادکردن..بهم میخوره...دلم میخواد خودمو بالا بیارم...!
+ادمایی که اینکارا رو میکنن حالشون از خودشون بهم نمیخوره..؟!
+میدونی عزیز من؛تنها چیزی که این وسط حیف شد قلب و روح و حس من بود که الان داره همچنان درد میکشه...حیف اون پدر مادر که توباهاشون اینجوری تا می کنی...!حیف اونهمه هوش خودت و جایگاه اجتماعیت که پشت پرده اش اینجوره... حیفی عزیز من.. حیف.. یادت میاد میگفتی من می خوام با تو درست زندگی کنم... میگفتی تو نمی دونی من چطور زندگی کردم... میخوام باتو درست زندگی کنم... من بهت متعهد بودم... میگفتی تو تنها ادمی هستی که روی من تونسته تاثیر بذاره.. میگفتی من میدونم تو واقعا میخوای زندگی کنی... میگفتی بهم ثابت شده منو برا پول نمیخوای... بادهمه اینها نتونستی بیخیال سبک زندگی قبلیت بشی جان من...؟اشکال نداره...بهاش شد درد من..خوش باش.