سلام دو ساله عقد کردیم
البته بگم اشنایمون توسط اینستاگرام بود
ی چت کوچولو اینم بگم ک اشنا و فامیل دور هستیم و خانواده ها همو میشناختن برا همین ما پنج سال پیش همو دیده بودیم بعد از پنج سال تو اینستاگرام پیجشو دیدم فالو کردم اونم دید و اومد دایرکت بهم گفت تو همون فلانی هستی گفتم اره
زیاد بهش رو ندادم
اونم پیگیر نشد ب گفته خودش دلشو زد ب دریا و دباره پیام داد
ک منم چون خیلی تنها بودم اوکی دادم ی چند مدت باهم صحبت کنیم
دو ماه از رابطمون میگذشت ک بهم پیشتهاد ازدواج داد
منم واقعا ازش خوشم میومد و عاشقش شده بودم
تو اون مدتی ک باهم بودیم خیلی بیرون میرفتیم و خوب بودیم باهم حتی خانواده ها در جریان بودن
چون خانوادش کمکش نمیکردن برای جلو اومدن واسه خواستگاری خودش شبانه روز کار میکرد تا بتونه برام حلقه بخره ک هر چ زوتر بیاد خواستگاری
۲ماه دیگه صبر کردیم و حلقه و هدایای بله برون گرفته شد هیچ وقت سعی و تلاششو فراموش نمیکنم
خواستگاری گرفته شد و تموم شد
ک خانواده من گفتن باید زود عقد کنید چون ما رسم نداریم دختر توی نامزادی بمونه
همسرم دوماه دیگه وقت خواست برای فراهم کردن پول
منم واقعا چون خیلی دوسش داشتم سطح توقعم خیلی پایین بود
حتی مهرمو زدم ۱۴تا ک تو جمع خواستگاری همه دهنشون باز موند
منی ک تو نازو نعمت بزرگ شده بودم الان مهریم ۱۴تا سکه اس
گذشت و گذشت تا اینکه اقام پولش کامل شد و عقد محضری انجام دادیم
همه چیز اوکی پیش رفت و ما روز ب روز پیشرفت میکردیم
هم من کار میکردم هم اقام
تمام لوازم خونه رو خریدم
اونم تمام طلا ها لباسای عروسی و هر چی ک لازمه بودو خریدیم
ناگفته نمونه ک چقد قهرو دعوا داشتیم تو این دوسال
گاهی هم واقعا شک میکردم ک دوسم داره
گاهی اوقات بی محلی میکرد
حتی بی توجهی
خیلی خودمو صبور نشون دادم
خیلی بعضب وقتا گریه کردم
تو خودم ریختم
تا اینکه عروسیه پسرخالم شد
رفتیم اونجا
میفهمیدم شوهرم قبلا عاشق یکی شده و همه چیز تموم شده
سر چی بهم زدنو فهمیدم این بوده ک دختره بهش خیانت کرده
و اونم بهاش کات کرده ی تفم انداخته روش
عروسی ک بودیم اون دختره بود اونجا
اولش نشناختم کیه
ک خواهر شورم بهم گفت اون فلانی
خیلی خودمو خونسرد نشون دادم
اما اون دختره با عشوه هاش با کاراش واقعا رو مخم بود
حتی چند باری خواستم بلند بشم و گیساشو بکشم
اما تحمل کردم
اومدیم خونه با شوهرم خیلی بحث کردمو دعوا کردم
اونم گفت اون ی هرزه اس و من تورو با اون عوض نمیکنم
کلا از وقتی اون دختره رو دیدم حالم بده شبا کابوس میبینم و با هر واکنشی از طرف شوهرم فک میکنم دوسم نداره
الانم ۱۵روز مونده ب عروسیمون من حالم خیلی خرابه
بجای اینکه خوشحال بشم و ذوقو شوق داشته باشم واسه عروسیم همش ب فکر اون دختره ام
شما راه حلی دارین خودمو اروم کنم؟ 😔