سلام اینا رو با گریه مینویسم.
با مامانم دعوام شد،
مادر بزرگم سرطان داره مو نداره روسری می پوشه. من دلم نمیخواد اونو بی روسری ببینم میبینم خیلی غصم میشه.. بعد خواهرم کوچیکه همش با روسری اون باز میکنه مامان بزرگم روسریشو میده بهش بعد روسریش میفته من غصم میشه
امروز باز اینطور شد من خواهرم رو بردم کنار گفتم اینکار درست نیست اینا مامانم گفت به تو ربطی نداره و خلاصه دعوا بالا گرفت
بعد من دو هفتس شدید مریضم دل درد دارم، امروز رفته بودم صبح آزمایشگاه مامانم گفت اتفاقا داشتم صبح فکر میکردم کاش وقتی ۱ سالت بود ولت میکردم
از وقتی بچه بودم همش از این حرفاس. میدونید انگار منو نمیخواستن.. و همش مامانم میگه کاش مینداختمت، حیف عمری که برات گذاشتم، کاش میگردی ایشالا سرطان بگیری امروز گفت.. هیچ وقت هم اون عشق مادری نداره..
واقعا دوستم نداره از بچگی . این همه مریض شدم به هیچیش نبود..