پنجشنبه
جمعه
شنبه
یکشنبه
چهارررر روووووز در بدترین حالت روحی ممکن گذشت...بعد از جلسه مشاوره روانشناسی پنج شنبه انگار بیشتر من رو قفل کردن...تو این چند روز هیچ کار مفیدی نتونستم بکنیم..پنجشنبه رو مرخصی گرفتم و شنبه درد روحم بالاخره به جسمم زد و اونقدر درد زیاد بود که نتونستم سرکارم حاضر بشم...
پروژه های دور کاریم همه انجام نشده باقی موندن و من به شدت اعتماد به نفسمو برای انجام دادنشون از دست دادم...
نمی دونم درمان این حال بد چیه...اما کاش بتونم راهشو پیدا کنم...انگار درون خودم قفل شدم و روحم خودشو به جسمم میکوبونه و من ناتوان و درمانده دنبال راه چاره میگردم...ولی دیگه نمیترسم...نمی ترسم از این حال...دیگه فهمیدم که ورای ترس هیچی نیست... فقط درمانده م و دنبال راه چاره...
+خدای من؛می دونم می بینی من رو...اونی که ازت میخوام بشه...!
+کاش میتونستم گریه کنم...!
+معنای سوختن رو می فهمم...!