چای را دم کنم
برنج و خورتش را گرم کنم
و بنشینم گوشه مبل به انتظار مرَدَم
تا بیاید خسته و کوفته بغلم کند در آغوشم بکشد
تا دست هایش را میشورد غذا را بکشم و باهم بخوریم
دعوا هم اگر داشتیم دعوای مختصری باشد ک یک هو در بینش بگوید ((بی خیال بپر ی چای بده دست آقات))تا دلم ضعف رود برای خواستنش چاییمان را باهم بخوریم و خلاصه خوب باشد
اما الان چه
شوهرم نیست هست هم غذا نمیخورد نمیدانم چرا بی میل و کم خوراک و ایراد گیر اگر یک روز گریه ام را در نیاورد شبش روز نمیشود خواب ندارد وقتی هم میرود انقدر برایم جنگ اعصاب به یادگار میگذراد که بدرقه ام ب جای در پناه خدا چیزی جز دعا برای برنگشتنش نیست😔
خدایا این مسخره بازیا چیه ولمون کن دیگه اصلا ما خدا نمیخوایم نمیخوایم دوستمون داشته باشی ولمون کن کمتر غذابمون بده