سلام
الان ک دارم تایپ میکنم حتی گوشی میخواد از دستم بیفته ....انقد بی حس و خنثی هستمااا...
خلاصه میخوام بگم و اولین تاپیکمم هست...
من همیشه آدم خوشبین و شادی هستم
یه مدته انقدر از دست کارهای مادر و پدرم خسته شدم که حد نداره.ادم های خوبی هستن و برای ما خیلی زحمت میکشن وتلاش میکنن ولی مثلا چند ساله حتی ی مسافرت مارو نمیبره بابام...
درصورتی که شرایطش رو هم داره ...
احساس افسردگی میکنیم هممون...مامانمم همش هم حسوده 🙁هم راجع به گذشتش که سختی های زیادی کشیده حرف میزنه و دیگه خیلی زیاد شده و حال زندگی کردنو ازم گرفته...منم تا حالا رل نداشتم یعنی نیاز نمیدیدم که داشته باشم ولی الان رفتم با یکی ....بعد از 23سال سن اولین بارمه ...
هیییچ حسی ندارم یعنی اصن حاله زندگی کردنو ندارم....نه پیام میدیم نه من حال دارم ...الان روز سومه که باهمیم.....من بخاطر کارای خانوادم حتی نمیتونم لبخند بزنم ...خسته ام.الان بابام زنگ زد فکر کرد تازه از خواب پاشدم از بس شل و بی حس حرف میزنم
چقدرم طولانی شد 😐🙁