با شوهرم شدیدااااااااا اختلاف داریم لحظه ای تو زندگی ارامش نداریم با هم افتضاحه وضع
امشبم سر اینکه کفت بیا کمرمو بمال و من گفتم خسته ام ولی بازم آوردم کرم ک بمالم ولی گفت نه
همون مسخره بازیا همیشگیش و قهر کرد
منم اومدم تکالیف دانشگاهم رو انجام دادم
بلند شد رفت تو اتاق و با صدای بلند گفت از کمر بابای تو باشم اگر فردا تکلیفت رو یکسره نکنم
همین لحظه ها که اینجوری حرف میزنه
با اینکه خودم همش به طلاق فکر میکنم اما وقتی اون میکه یهو ته دلم خالی میشه یه حس بی پناهی عجیبی بهم دست میده
یهو پسرمو میبینم که خوابیده « یسالشخ» شدیدا عذاب وجدان میگیرم داغون میشم
نمیدونم چ مرگمه هی به خودم میگم لعنتی تو که میدونی تهش جداییه چرا یهو قالب تهی میکنی
اینم بگم که شاغلم