سلام بچه ها خوبین
امروز میخوام یه چیزی ازتون بپرسم ببینید من ۸ ساله ازدواج کردم فیلمبردار مراسممون خیلی آدم خوبی بود وبعد پنج سال بعد ازدواجم برادرم نامزد کرد و من تماس گرفتم با فیلمبردارمون که پنج سال اصلا ن دیدیمشون ن ارتباطی بوده ولی ایشون کاملا منو پشت تلفن شناختن
و هماهنگ کردن کارای مراسم به عهده ی من بود و ما برای کلیپ فرمالیتشون که عروس دوماد رفتن منم رفته بودم با اینکه اون موقع بینمون چیزی نبود ایشون همش حواسشون بهم بود نه از هوس قشنگ معلوم بود از رو هوس نبود نگاهشون و اینکه آدمی کاملا با شخصیتن و چون تو یه شهریم تا حالا هیچکس چیزی ازشون نشنیده و همه از پاکیشون تعریف میکنن و صداقتشون و من پارسال ایام عید بود که از دست همسرم بخاطر خیانتی که بهم کرده بود دلگیر بودم و یه استوری گذاشتم و ایشون دیدن و سر صحبت باز شد و به من گفتن که معلومه حالتون بده شما و شروع به دردو دل شد و ایشون هم از زندگیشون گفتن که پنج ماهه همسرشون رفته و ما هی دردولامون زیادو زیاد شد و تقریبا دوروز بود که به طور چت باهم حرف میزدیم راجب مشکلاتمون که من گفتم من خیلی احساسی ام زود درگیر میشم و ایشون در جواب گفتن من احساسی ترم اون موقع که شما هماهنگ میکردین درگیر شدم و گفتن من برای خودم خط قرمزی داشتم ولی شما باعث شدی رد کنم و بهتون فکر کنم میگفت هروقت تلفنی صداتون و میشنیدم دلتنگ چهرتون میشدم و بچه ها اینم بگم نمیخوام تعریف کنم ولی چهره ی خوبی هم دارم و واقعا متشکرم از خدا از زیبایی چیزی کم ندارم و ممنون و این شد که ما حرفامون گرم شد ولی بلافاصله فرداش خداحافظی کردیم ولی اونقدر به هم وابسته شده بودیم که یه ماه بعدش دوباره من پیام دادم اینم بگم ایشن ۴۸ سالشونه و من ۲۳ خیلی درک بالایی داره و
اصلا به چهرش نمیاد ۴۸ بهش میخوره ۳۷ اینا باشه ما چند ماه هر از گاهی به طور چت باهم بودیم و بعد ها خیلی باهام سرد برخورد میکرد بهشم میگفتم میگفت اونقدربرام با ارزشی که نمیخوام زندگیت بخاطر من خراب بشه الان یسالو نیم گذشته و من آخرین ارتباطم همین دوهفته پیش بود که کاملا سرد برخورد کرد و گفت دلیل سرد برخورد کردنم اینکه وابسته ترم نشی من الان خیلی دویوونم نمیدونم چه کنم از طرفی هم زندگیمو میخوام میخوام بجنگم برای زندگیم همسرمم از خیانتش پشیمونه و داره تمام تلاششو میکنه تا از دلم دربیاد و واقعا منم میخوامش ولی نمیدونم چجوری باید این آقا که اومد تو زندگیم و هیچجوری هیچکس به چشمم نمیاد و فراموش کنم .واقعا میخوام فراموشش کنم بچگی کردم احمق بودم بی عقلی کردم بخاطر سن کمم و خیانت شوهرم چون دلم شیکسته بود زود دلباختم ولی راه آروم شدنم این نبود
باورتون میشه با اینکه حرف زدن باهاش خطرناک بود اگه کسی میفهمید ولی بازم من آرامش و حس میکردم ولی نمیخوامش دوست دارم دیگه بهش فکر نکنم چیکار کنم بنظرتون بهم بگید اگه دیدمش چجوری برخورد کنم که بفهمه دیگه برام اهمیتی نداره چون خیلی عذاب کشیدم نمیخوام فک کنه ضعیفم میخوام بفهمه که با شوهرم خوبم