خیلی غم انگیز شاید نباشه....
اما داره منو میکشه
۱۳ سالم که بود مادربزرگم ( پدری)یه گوشواره ی خشگلی داد بهم که یه نگین آبی وسطش داشت
برای دوران بچگی خود مادربزرگم بود حساب کنید چقدر قدیمی بود..
اون موقع نزاشتم اون گوشواره و گذاشتم تو صندوقچه ی طلا ها.
چند ماه بعد میخواستیم ماشین بخریم،مجبور بودیم یه مقدار طلا بفروشیم.
با این که دو تیکه طلای مامانم بس بود،ولی باز از لج مادربزرگم اون گوشواره هم فروخت
به حدی دلم شکست که هیچ وقت حتی به روی مامانم هم نیاوردم
آخه من عاشقش بودم
اگه اونو الان داشتم می شد تنها یادگاری از مادربزرگم