هیچی اون مرده برد رفت خونشون دید مامانش مرده یه سال همونطوری زندگی کرد به پولا هم دست نزد بعد یه دعوت نامه گرفت دوباره رفت دید پیرمرده زندست و همه قضایا زیر سر اون بوده پیرمرده گفت ما پولدارا بعد یه مدت به این نتیجه رسیدیم که هیچ چیز دیگه هیجان انگیز نیست پس تصمیم گرفتیم این بازی رو راه بندازیم تا یکم هیجان برا زندگیمون بیاد و من بازی کردم چون بازی کردنش از دیدنش بیشتر حال میده و اینا بعد مرد مرده هم رفت داداش اون دختره رو برداشت برد گذاشت پیش مامان اون پسره پولم داد به اونا رفت