ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد».. ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
همین هفته پیش خواهرشوهرم لیوانمو شکوند ولی واقعا ارزش نداره گریه کنم و غصه بخورم و...☹️ سال دیگه ای ...
درسته
خانواده شوهر من خیلی خودخواهن و همش مواظب ظرف و وسایلشونن ولی مراعات بقیه رو نمیکنن میزمو شکستن ظرفامو شکستن البته برا الان نیست ۷ سال پیش که جهیزیمو میچیدم
مامان دو تا پسر خوشگل😍😍یکی آسمونی😭😭😭یکی زمینی 🥰😍🤩😘