یبار اومد ناهار پخته بودم خسته گفت من اینو دوست ندارم گفتم والا همینی که میبینه غدا رو گذاشتم خودم رفتن ان ور دیدم بهش بر خورده شدل کلاه کرد داره میره رفتم گفتم میری عه چرا ناراحت شدی اقا رف که رفتا قبل اونم چند بار حالشو گرفتم گیومه غیبت اینو اونو میکرد گفت چرا خوشبختی بقیه خار میشه میره چشم بعضیا اینا بهش بر خورده ای راحت شدیم از دستش عفریته هر سری میومد میرف منو مامانم دعوا مون میشد