2777
2789
میخوام خاطره زایمانمو براتون تعریف کنم.
از هفته چهل رد کرده بودم و 3 روز از تاریخ زایمانم گذشته بود اما خبری از دردای زایمان نبود.فقط دردای کاذب داشتم..به توصیه دکترم سونو دادم و چون شرایط خوب بود قرار شد یکم صبر کنیم
دم صبح روز جمعه بود موقع اذان صبح ساعت 5 . ی دردایی مثل دلپیچه حس کردم رفتم دستشوئی ،اما کلاب به روتون دفع نداشتم .شب قبلش 4.5 سیخ جیگر و‌دل و‌قلوه خورده بودم،فکر کردم بخاطر اوناست و‌وضع معدم بهم ریخته.فکر کردم یبوست گرفتم .با اینکه خیلی مشتاق دردای زایمان بودم‌ولی اصلأ به ذهنم نرسید که شاید دردای زایمان باشه
بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.
دردا تا ساعت 6 ادامه داشت طبق ساعت طول دردا 1 تا 3 دقیقه و فاصلشون هر 20 دقیقه یکبار بود
بخاطر منظم بودنشون شک کردمو اومدم تو نی نی سایت تاپیک زدم که چند نفری بیدار بودن و گفتن دردای زایمانه
رفتم دوش گرفتم شیو‌ کردم نمازمو خوندم یکم دعا کردم دیگه ساعت ۷ بود که شوهرمو از خواب بیدار کردم
از دردا بگم که شدتشون خیلی زیاد نبود یعنی میتونستم تحملشون کنم بین دردا هم انگار ی حس ارامشی بهم دست میداد
خونه پدرم بودم واسه همین نزدیک ساعت 8 رفتم مامانمو بیدار کردم اروم بهش گفتم که استرس نگیره و هول نکنه خلاصه اماده شدیم که بریم ولی ترسیدم زود باشه واسه همین گفتم یکم صبر کنیم تا بیشتر دردارو تو خونه باشم اخه از معاینه متنفر بودم
تا ساعت 10 صبر کردم بازم تحمل دردا خیلی سخت نبود چون میگرفت و ول میکرد
به ذهنم خطور کرد که زنگ بزنم بیمارستان از خودشون بپرسم
چشمتون روز بد نبینه موقع صحبت با ماما یک جیغای بلند و فوق العاده وحشتناک  از اون طرف خط اومد که فشارم افتاد.واقعأ روحیه مو از دست دادم
خلاصه دردام 5 دقیقه یکبار بود که رفتیم سمت بیمارستان
من از قبل با برنامه ریزی قرار بود اپیدورال کنم به دکتر بیهوشیمم زنگ زدیم ک دردا 5 دقیقه یکباره ما داریم میریم اون گفت منم میام
کلأ نصف روحیه ام واسه انجام اپیدورال و امید به بی حسی بود
به در زایشگاه که رسیدیم زدم زیر گریه اخه من خیلی ترسوام
به شوهرم گفتم میترسم خیلی.از وسایل و همه چیزشون میترسم شوهرمم خیلی برام ناراحت شد
دیگه رفتم تو معاینه شدم و‌گفت 4 سانت باز شدی
خیلی خوشحال شدم چون‌قرار بود 4 سانت به بعد بیحسی بگیرم
از بیمارستانم‌به دکترم زنگ زدن ولی دکتر لعنتیم انگار یه مشکلی واسش پیش اومده بود ‌گفته بود دیر میرسه و‌گاز انتونکس برام بزنن
وقتی بهم گفتن و‌فهمیدم از اپیدورال خبری نیست داشتم میمردم از ترس ..ولی وسط راه بودم..نه راه پیش داشتم نه راه پس
بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

بردنم تو ی اتاق  که فقط خودم بودم برام سرم فشار زدن کپسول گازو‌هم برام اوردن صدای جیغ و‌داد ی خانم در حال زایمان موسیقی متن فضا بود!!!
اوایلش درد نداشتم ولی هر چقدر میگذشت شدت دردا بیشتر میشد و فاصلشون کمتر

گاز هم بنظرم بیتأثیر نبود یخورده گیج‌و‌بیحست میکرد که بهتر از هیچی بود..
من اصلأ دوست نداشتم جیغ و داد بلند کنم خوبی گاز این بود که تو‌ اون ناله میکردم و صدای بلندی تولید نمیشد
دیگه دردام شدید شده بود که اومدن و‌کیسه اب و‌ترکوندن درد اونم شبیه معاینه کردن بود بعد چند دقیقه حس کردم زیر پام خیسه خیسه و شکمم کوچیک‌تر شده
ساعت 12 اومدن معاینم کردن  بعد گفتن برو‌رو توالت فرنگی بشین زور بزن
.گفتن نترس تا برشت ندیم بچه بدنیا نمیاد برو زور بزن تا فول بشی
رفتم نشستم ولی نمیتونستم زور بزنم وقتی دیدن زور نمیزنم برنم رو تخت و کمکم کردن تا دهانه رحمم فولبشه یکیشون دو‌تا دستشو‌کرده بود داخل رو به بیرون فشار میداد و‌میگفتن زوووور بزن
راستش خیلیییی درد داشت همش میگفتن سرش معلومه زور بزن تا بالاخره یکیشون ی فشار به بالای شکمم‌داد و خودشون بلافاصله گفتن پاشو ببریمت رو تخت زایمان
قشنگ حس میکردم ی چیزی بین پاهامه
بردنم تو ی اتاق دیگه .یه تخت دیگه داشت مثل تخت معاینه
پاهامو‌رو‌اون‌پدالها گذاشتن.بازم میگفتن زور‌بزن سرش بیرونه اینجا دیگه فکر کنم‌برشم زدن چون بعد ۱۰ دقیقه با احساس کشیدگیو فشار شدیییید سرش اومد بیرون بقیه تنشم‌مثل ماهی سر و‌لغزنده و‌خیس راحت اومد بیرون
یهو‌دردام از نصف هم کمتر شد
راستش من حین بارداری ی ترس مسخره داشتم.همش میترسیدم خدای نکرده بچم‌زشت باشه یا یه نقصی تو‌صورتش داشته باشه.واسه همین اون لحظه دستامو‌گذاشتم رو‌چشمم  ولی صدای گریه بچم‌ ارامش عجیبی بهم داد تو‌همون حالت پرسیدم که جفت و‌در اوردید؟که گفتن نه و یک دقیقه بعد ی چیزی‌ازم‌خارج کردن که اصلنم‌درد نداشت خارج کردنش.ماما ازم پرسید تاحالا جفت دیدی؟!گفتم نه نمیخوامم ببینم.خخخخخ
 بعد دو سه ثانیه بخودم جرأت دادمو‌چشامو‌باز کردم‌دیدم یه نی نی خوشگل و‌گذاشتن تو‌یه‌چیز‌ شبیه اتاقک‌کوچیک‌شیشه ای
باورم‌نمیشد این تو‌شکم‌من بوده.فقط قربون صدقش میرفتمو‌گریه میکردم
دیگه اون موقع احساس درد نداشتم و‌کلی حالم خوب بود شروع کردم به حرف زدن به ماماها
هنوز بخیه هم نزده بودن برام
بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.
با این حال گفتم بهشون که واقعأ طبیعی بهتر از سزارینه.یعنی الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره اخه زودی شروع کردم به خوش و بش.هی میگفتم ببخشید اذیتتونم کردنم دستتون درد نکنه.خخخخ
خلاصه باز امپول بیحسی زدن‌واسه بخیه ها شروع کردن به بخیه شکمم فشار میدادن واسه تخلیه خونهای اضافه
دقیقأ بهم‌نگفتن چندتا بخیه خوردم‌ فقط گفتن بیرونی 5 تا خوردی.داخلی ولی بیشتر خوردم
بعدم که دیگه لباسمو‌عوض کردن و با کمک خودشون رفتم بدنمو‌اب گرفتم پوشک‌گذاشتم اومدم تو‌بخش .تو ساکم‌7 تا خرما گذاشته بودم که اونارو‌خوردم بعدم‌که دیگه خانواده هامون اومد ملاقات......
من خودم خیلییی ادم ترسویی بودم تصور امپول زدنم برام سخت بوده همیشه
چه برسه به زایمان.اونم طبیعیییی
ولی واقعأ خدا انگار یک توان و نیروی عجیبی بهت میده که تحمل دردارو برات بیشتر میکنه
و اینکه کلا زایمان من از وقتی ک رفتم بیمارستان و دردام بوسیله امپول فشار شروع شد تا زمانی که فول شدم 2 ساعت طول کشید
و‌از زمان فول شدنم تا بدنیا اومدن بچه یک ربع طول کشید 30 دقیقه هم بخیه و جفت و تخلیه خون و...
و اینکه نمیدونم‌واسه من اینجور بود یا کلأ اینطوره با اینکه خیلی درد کشیدمو‌اذیت شدم ولی از اون‌چیزی که فکر میکردم راحتتره
بعدشم یادت میره دردا_
امیدوارم همه کسایی که زایمان طبیعی میخوان راحت باشه براشون
ضمنأ تاپیک سوره جون خیلیییی بهم کمک کرد

این خاطره مربوط به  روز 4 دی 94
بعد ۵ سال برگشتم.ولی دیگه همون آدمی نیستم که داشت میرفت.
عزیزم مبارکت باشه خداروشکر که هم خودت هم نی نس سالمین

😙گل پسرم قندعسلم فتوکپی برابر اصل خودمه😙 شوهرم خیلی خوشبخته ازمن یه کپی کوچولو شده داره مگه نه🤗😍              اسمم دانا س دوستان

خیلی تجربه شیرینی یه زایمان طبیعی،،من سز هم شدم ولی با سز اصلا اون حس زایش و تجربه شیرین رو نداشتم
بر خاک وخاکستر عبورت نقطه چین زد،،،حلقوم آتش را گرفت وبر زمین زد،،،دریاتر از آنی که از آتش بترسی،،،از شعله ی سوزنده ی سرکش بترسی،،،سخت است دائم درمیان دود باشی،،،هر جا که آتش پر شررتر بود،باشی،،،بر شانه هایت کوهی از آوار داری،،،برخیز،چشم منتظر بسیار داری،،،برخیز از جا دخترت چشم انتظار است،،،بردار گوشی رابهارت بیقرار است،،،دیوارها را پس بزن با دستهایت ،،،تا حظ کند یکبار دیگر با صدایت،،،امشب نباید دخترت تنها بخوابد،،،امشب نباید بی لا لا لا لا بخوابد،،،😢😢😢😢نثار روح فرشتگان سوخته بال آتش نشان فاتحه وصلوات لطفا،،،،،،،،،
آخخخی مبارک باشه زایمان واسه هر کس یه جوری. شما ماشالله خوش زا بودی
خداست تنها مالک آسمانها و زمین ، هر چه بخواهد می آفریند و به هر که بخواهد دختر و به هر که خواهد پسر عطا می کند . یا در یک رحم دو فرزند پسر و دختر قرار می دهد و هر که را خواهدعقیم می گرداند . که او دانا و تواناست.
سلام مبارک باشه گلم خوش به حالت من که نتونستم اولی روتوروخدادعاکنیددومی روبتونم تواولی درداموتااخرکشیدم واقعااونطورکه گفتن وحشتناک نبودولی درعوض سزارین خیلی وحشتناک ترازاونی بودکه میگفتن
بعد از سزارین هم میشه طبیعی زایمان کرد من این تجربه شیرین رو داشتم خاطرمو تو تاپیکم نوشتمhttps://www.ninisite.com/discussion/topic/1262136/بالاخره-من-بعداز-سزارینم-زایمان-کردم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

غش کردن

عسلییی34 | 4 دقیقه پیش
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز