شوهرم سرکار بود اومد شام خوردیم بعدش کنار سفره گرفت خوابید منم چایی اوردم گفتم پاشو بخور خورد وگفت جامو بنداز میخوام بخوابم من گفتم خوابت میاد مگه من فک میکردم میخوای مارو ببری بیرون .گفت نه خستم منم ناراحت شدم .بعدش باز خوابید بهش گفتم یعنی میخوای همینجوری بخوابی گفت چیکار کنم مثلا گفتم من توقع دارم حداقل ۱ ساعت بشینی باهام حرف بزنی .حرصش دراومد گفت خوب از چی حرف بزنیم .گفتم انقدر کار نکن که بتونی واسه ماهم وقت بزاری. گفت هزارتا چیز میخوای ماشین میخوای کار نکنم چجوری بخرم گفتم آره ما قبلا با برادرشوهرام شریک بودیم حدود ۳ ساله که جداشدیم اونا کلا ماشین گرفتن فقط ما نداریم .منم گفتم آره اگه به فکر آرزوهای منی میبینم تو این ۳ سال یه ماشین نگرفتی بخاطر من ..اینو که گفتم حرصش دراومد ۱۰ دقیقه خوابید بعد پاشد کتکم زد بعدم رفت بیرون اومد بهم گفت فردا وسایلاتوجمع میکنی گم میشی میری هر چقدرم مهریه ات باشه میدم اگه فردا بیام ببینم خونه ای دستو پاتو خورد میکنم منم گفتم میرم ازت شکایت میکنم پدرتو درمیارم آخه چند بار بایه زن که قبلا دوست بوده مچشو گرفتم موندم فردا چیکار کنم خانوادمم یجوری هستن که طرف شوهرمو میگیرن چیکارکنم 😪☹☹😭😭