دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهد شدكوچه اي هست كه در آنجاپسراني كه به من عاشق بودند، هنوزبا همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغربه تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او راباد با خود بردمن پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اعماق اقيانوسي مسكن دارد دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد، آرام، آرام. پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
قصه عشقی که میگم قصه لیلی مجنونه🖤با یه روایته دیگه لیلی جای مجنونه🖤مجنون سر عقل اومده شده آقای این خونه🖤تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه🖤دیوانه تو بودن هم عالمی دارد🖤🖤🖤... نامم را از یاد مَبَر...من با صدایت نفس میکشم🖤.