من دختر دو خانواده متفاوت بودم هردو کامل نبودن
یکی شجاعت داشت ولی قوی بودن بلد نبود
اون یکی فقط قضاوت کردن میشناخت
الان چیزای زیادی یادم نیست
چند هفته پیش گفتم بابا توچطور خیانت مامانم فهمیدی
گفتش یروز مامانت خونه نبود بچه بودی نشستی همه چی بهم گفتی دوروز بعد تو مسجد برای مرده ها نامه نوشتن که بزارن تو بالن بره داخل آسمونا شب با دختر عموت اومدی خونه وقتی دیدی مامانت نیست خیلی گریه کردی
من اخلاقم شجاعتم جسور بودنم مثل مادرم بود ساکت نبودم از حقم دفاع میکردم و این شروعی بود برای همه زجرام
چند سالی با مادربزرگم زندگی میکردیم تا پدرم دوباره ازدواج کرد
یه نامادری بدجنس ولی کتکم نمیزد در عوض روحم شکنجه میداد
گاهی خونه مادرم بودم گاهی بابام بزرگتر شدم تقریبا عاقل تر
پدرم نامادریم طلاق داد رفتیم بوشهر
من با مادرم در ارتباط بودم و خب یه خواهر جدیدم داشتم
بگی نگی بهش حسادت میکردم
اما خودم کنترل میکردم
با کلی ماجرا من یازده ساله شدم تابستونا خونه مادربزرگم بودم با دخترای همسایه بازی میکردم
یروز یکی از اون دخترا عموش نزدیک بود بهم تجاوز کنه اما خداروشکر اتفاقی برام نیوفتاد
خیلی عجیبه نه؟من اصلا نمیتونستم تجاوز چیه و اونموقع هیچی جدی نگرفتم
افسردگی شدید داشتم تا مغازه هم میترسیدم برم تو خونه تنهایی وحشت میکردم
بالاخره از اون خونه اومدیم بیرون
بوشهر مکان مورد علاقم نبود ولی حداقل آرامش داشتم
یکسال گذشت من مادرم ندیدم شرایط روحیم بدتر قبل بود یروز مادرم زنگم زد
طوری که باهاش حرف زدم عصبی شد
اونا عادت کرده بودن بگم ببخشید ولی من گفتم تقصیر توبود گفتی دیگه مامانم نیستی
مجبور شدم باهاش چندروزی از طریق تلفن حرف بزنم
اگه جوابش نمیدادم میترسوندم که از بابام جدام میکنه
و این برای من با عذاب جهنم یکی بود
گوشی خاموش کردم آخرین تهدیدش این بود
میام میبرمت بابات میندازم زندان
نمیدونین این با یه بچه چیکار کرد
تا صدای زنگ در میومد کارد میزاشتم رو رگام
بارها کلی قرص میخوردم
ولی زنده موندم
من پونزده سالم بود بحث ازدواج فراوون
همسایه ها...خیلی ازم تعریف میکردن و میگفتن ازدواج کن
شرابط مالی خوبی نداشتیم خواستگارامم پولدار