دیگ ضربان ندارع نمیدونم چرا اینجور شد
ولی من بازم دستمو میزارم رو شکممو باهاش حرف میزنم
نمیتونم باور کنم به هفته بیشتر مهمون دل من نیست
دورش بگردم هرچند ک قلب کوچیکش دیگ نبض ندارع
ولی من هنوزم میمیرم واسش
این چ حسیه ک قلبمو داره از ریشه میکنه
چ حسیه ک هی خودمو میزنم بیخیالی ولی بازم نمیشه
هزار دلیل میارم ک نکنه فلان شب ترسیدم اینجور شد
آخه میدونید یه مهمون بلانسبت وحشی برامون آوند باز زنش دعواش شدو دادو بیداد بهشون گفتم مراعات حال منو بکنید لطفاً ولی انگار ن انگار مثل حیوون یهو از جاش پرید داد محکمی زد من اون لحظه خیییییییلی ترسیدم حتی به همسرم گفتم خیلی ترسیدم می نیم چیزیش نشه
من هنوز دارم فکر میکنم دلیلش چی بود چرا اینجور شد بعد همه سال انتظار چراااا؟؟؟؟