به وقت دلتنگی آوار شده روی قلبم،هر آه از کوهی سنگین تر است...هر ثانیه ساعتها کش دار می شود..و همه تجودم را دردی عظیم در هم می شکند...روح و جسم شکسته و ناتوانم از جستجوی آرامش،شادی،حس خوب و زندگی خسته شده است..به اندازه هزاران سال جنگیدن خسته ام...به اندازه ساعت ها بغض فروخورده اشک دارم..اما چشمانم توانی برای باریدن ندارد دیگر...!
دختری کوچک در من پاهایش را در شکم جمع کرده و می گرید...مادری که برای پسر رویاهایش مادری نکرده فروخورده در من به چشمان پسرش می اندیشد،لبهایی که معشوقه را مدتهاست نبوسیده در جستجویش است...و مشامم فقط بویش را...
درهم ترین احوال جهان برای امروزی بود که به جان کندنی گذشت...خداوندا قطره ای از صبرت به قلب و روح من ببخش و آرامش ده
بماند به یادگار از شبی که حقایق واقعی تر به روح من حمله کردند...برای فردایی که اگر توانی بود مفصل بنویسم...