سلام
دوران نامزدیمون خیلی خوب و شیرین بود و فکر میکردم وقتی که ازدواج کردیم و کنار همدیگه باشیم دیگه خوشبخت تر و خوشحال تر از ما کسی دیگه تو این دنیا نیست . اما وقتی که ازدواج کردیم اون چیزی که فکر میکردم نشد و خیلی به همسرم وابسته شدم و تحمل دوریش رو حتی برای ۱ ساعت هم نداشتم ، جوری که وقتی که میرفت سر کار تا عصر که برگرده اونقدر دلتنگش میشدم که میرفتم پیرهن هاش رو از توی کمد در میاوردم و انقدر بو میکردم و بغل میکردم تا اینکه یکم دلم آروم بشه .
بعد از سه ماه از ازدواجمون متاسفانه مادرشوهرم فوت کرد و شوهرم خیلی افسرده و غمگین شد . الهی بمیرم برای اینکه من ناراحت نشم دو ماهه که مادرشوهرم فوت کرده حتی یک بار هم جلوی من گریه نکرد و ناراحتیش رو بروز نداد . دو ماهه که هیچ خنده یا شوخی نداشتیم دیشب خواستم که حال و هواش رو یکم عوض کنم و اینقدر توی خودش نباشه یکم بهش نزدیک شدم دیدم که یکدفعه بغضش ترکید و سرش رو گذاشت توی بغلم و اینقدر گریه کرد که دلم کباب شد . از صبح که رفته سر کار ، چون که دیشب توی اون حال دیدمش دارم دیوونه میشم که تا برگرده 😥😥