از وقتی اومده خواستگاری یه ضرب میگه کی بریم انگلیس زندگی کنیم؟
منم هرچی بهش میگم چرا فکر میکنی من میخوام برم انگلیس زندگی کنم؟فعلا تصمیمش رو ندارم معلومم نیست بخوام برم یا نه ولی باز تلاش میکنه منو راضی کنه ازدواج کنیم بریم انگلیس
از طرفی این آدم اینجا کارش اینه که تو تولیدی باباش کار میکنه ولی پولدار نیستنا متوسطن و خودشم به تنهایی مهارتی نداره که اونطرف کار گیرش بیاد ولی زبانش فقط خوبه از وقتیم که اومده خواستگاری من دیگه بکوب نشسته پای زبان
همش فکر میکنم شاید فکر کرده بریم اونطرف اگه نتونه کار پیدا کنه فکر کرده بابای من میفرسته!
میتونم بگم هرروز بهم گیر میده برو کارای پاسپورت و ویزاتو اوکی کن که زودتر بریم
راستش بیشتر از همه چهرش به دلم نمیشینه ولی چون اخلاقش خوبه میگم صبر کنم شاید برام عادی شد الان حدود دو ماه میشه که دارم باهاش زیر نظر خانوادم صحبت میکنم ولی هنوز هیچ حسی بهش ندارم و چهرشم برام عادی نشده چیکار کنم به نظرتون ردش کنم؟