نصف دیگشو تو آستینش پنهان کرد.چ ن میخاست اون رو به خانه بیاره تامنم مزشو بچشم.هنوز صحنه ای که اون نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد وباهیجان منو صدا کرد تو ذهنم باقی مونده ودرباره بادیدن لکه زرد روغن رو آستینش دلم گرم میشه.دوستم از حرفای من کمی سکوت کرد وانگار به خاطراتی دور فرو رفت.......
من ادامه دادم.همین پریروز برای معالجه پسرم رو به بیمارستان بردم .دکتر بهش گفت گروه خونی تو ومادرت یکیه.پسرم پرسید پس اگه مادرم مریض بشه میتونه از خون من استفاده کنه درسته؟.دکتر گفت آره پسر باهوش...پسرم به من گفت مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده میکنی وزودی خوب میشی
با شنیدن حرف های پسرم آدمای اطرافم باغطبه به من نگاه کردن وگفتند باهمین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید
حرفام که تموم شد دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده به اون گفتم ندیدی که در خستگی هم از سعادت وخوشحالی زندگی لذت میبرم تو نمیتونی عمیق ترین دلگرمی منو در روز های عادی درک کنی.اما عزیزم باور کن که زندگی بابچه ها زندگی با بهترین عشق های دنیاست>>