داستان ازدواج م
بعد اون خدا خدا برای ازدواج
از هرنظر ازدواجی بودم واصلا به دوستی اعتقاد نداشتم
خیلی شوهری بودم یکی رو میخواستم مال خودم باشم
اخربعد اون همه خواستگارای مختلف در طی ۸ سال کهبه دلایلی بدرد بخور و هم سطح نبود
که اکثرا پسر و همسن سال فقط دوتا بودن که توعقد جدا شدن
آخر م زن این اقا شدم در سال ۹۶
گفتم طبق معمول به اینم سرم
واقعا سر بودم انتخاب اشتباه ی
که هی گفتم باید ازخداش باشم وواقعا هم بودم
اما آخرم رفت ونموند
همجوره هواشو داشتم خدا ازش نگذره
اومدم در دل کنم همین
یکی که نیاز به محبت و دوست داشته داشتمنتظر بودم یکی بگه دوستم داره دیگه باورش کنم و باورش کردم تا اخر
واهل خوشگذرونی و زن طلاق دادن براش راحت بود
لطفا توهین نکنید چون واقعا از همه نظر خونوادگی تحصیلات سرتر بودم
فقط لیاقت نداشت