ساعتها با صفحه ی خالی که توش بلاکم حرف می زنم...گریه می کنم و می نویسم...ولی اون نه نمی خونه نه می دونه...از دلتنگی به خیابون پناه می برم انقد قدم می زنم تا به تهش می رسم...زورم نمی رسه به خاطرات....چرا من خاطره ی بد ازت ندارم لعنتی...چرا تو می تونی من نمی تونم...چرا این اشکای لعنتی همش می ریزه...چرا آخه چراااا