درست همون زمانی که فکر میکنی خیلی حالت خوبه ذهنت میره فلش بک میزنه به گذشته...به اون قرار لعنتی با اون خانم...درحد چند ثانیه ذهنت مرور می کنه ی چیزایی رو..نگاه و برخورد و حرف اون مرد و اون زن رو..و همین کافیه که از دل ناراحت بشی و منحنی غمگینی بگیرن لبات...اهی از دلم بر اومد یهویی برای همه دردایی که بهم دادن تو اون ماجرا...!
همین کافی بود برای غم..دلتنگی..بغض..برهم زدن ارامشی که تازه بعد از چند روز اشوب،چند ساعته برگشته بهم...اینجاست که باید بگم حقا که غمت از تو وفادارتر است...!
به این فکر می کنم که اخه اون مرد چرا این کارو کرد...؟! کدوم مردی بعد از هشت ماه نامزدی هنوز تو گذشتش پرسه می زنه...حتی اگه اون زن شاهد قتلی توسط اون مرد بوده باشه بازم کارش عجیبه برام...و به این فکر می کنم که حق من این نبود..اما روز اخر که بهش گفتم به هم یه عاشقی بی دغدغه رو بدهکاریم،گفت تو بدهکاری به من..نه من...واقعا که چقدر پر رو و پرتوقع...گاهی وقتا فکر می کنم بعضی ادما اونقدر به دیگران یه دروغی رو می گن که خودشونم باورشون می شه...!
+ در دلت گاهی سوال زیر را تکرار کن:چند می ارزم اگر داراییم را گم کنم؟!
+خدای من...ازت میخوام وقتی خواستم بد بشم،بد رفتاری کنم،حقی رو ناحق کنم،دلی رو بشکنم،خیانت کنم،دروغ بگم،دل بشکنم،دل بشکنم،دل بشکنم من رو آگاه کنی و ازت میخوام کمکم کنی اونقدری باورت داشته باشم که همیشه بدونم هستی و من رو می بینی،حتی اگه من تو رو نبینن..حتی اگه هیچ کس منو نبینه...کمکم کن که خدا ترس باشم..ادمای الان خیلیاشون تو رو و انسانیت رو فراموش کردن..عشق خودتو ازم نگیر خدا...!
(اتفاقی افتاد که تلنگر زد بازم بهم)