من سالی دوبار میرم شهرمون.یک شب پیش خواهرم بودم.خیلی دوست داشتم از صبح تا ظهر پیشش بمونم.بهم گفت ما فردا راه میفتیم.منم وسایلم جمع کردم از خونه خواهرم ،گفتم باشه پس بریم.با همه خداحافظی کردم.سوار ماشین شدم گفت نمیخام فردا برم.گفتم چرا نگذاشتی یک کم دیگه بمونم خونه خواهرم.عصبانی شدم یه مشت زدم بهش.دستای من ظریفه جونی نداره.من یکی زدم اون چند تا.