قبل از اینکه به دنیا بیام بابام یه زنی داشته که بچه دار نمیشده ولی قبول نمیکرده که مشکل از خودشه حتی آزمایش میرفتند بازم خانواده ی زن بابام میگفتند نه مشکل از دختر ما نیست و اگه راست میگی برو زن بگیر بچه دار بشی. شاید چون فکر نمیکردند که به یه مرد زن دار بازم زن بدن
ولی بابام اومد خواستگاری مامانم ک قبلا ازدواج کرده بوده و از ازدواج اولش یه پسر داشته که پیش شوهراولش زندگی میکرده. به مامانم میگن داریم کارای طلاق زن اول رو انجام میدیم تا مامانم قبول کنه ازدواج کنه
مامانم با بابام ازدواج میکنه ولی بابام زن اولشو طلاق نمیده. مامانم منو به دنیا میاره ولی از شش ماهگی بین بابام و مامانم اختلاف به وجود میاد و منو از مامانم جدا میکنن و فقط بابام هفته ای دو روز مرفته به مامانم سر میزده. همینجوری 4سال میگذره و داداشم به دنیا میاد. مامانم از بابام جدا میشه و به جای مهریه داداشمو برمیداره ولی چون نمیذاشتند که مامانم منو ببینه از دوری من مشکل روحی پیدا میکنه و دیوونه میشه
جوری که هردختربچه ای رو ک توی خیابون میدیده میگفته این دختر منه و بیماری روانی پیدا میکنه. بابلم هیچ توجهی به داداشم نمیکرد اصلا انگار نه انگار ک پسرشه. داداشم پیش مامانم ک مشکلدار بوده بزرگ میشه و بی کس و تنها میمونه جوری که وقتی بزرگ شدم و ازدواج کردم و دیدمش کلی از روابط اجتماعی رو در حد عادی بلد نبود.