چند روز پیش داشتم با خواهرشوهرم حرف میزدم تکیه کردم به دیوار دیدم یه کاغذ سفید لای اجراست
بازش کردم دیدم دوصفحه از قرانه ولی کوچیکه و گوشش پارست داخل سوراخی که قران داشت نگاه کردم فک میکردم یه مار مولکه ولی دقت کردم دیدم یه مار پشتش قایم شده
اون مار هم فقط به من نگاه میکرد اصلا هیچ حرمتی نمیکرد حتی وقتی که شوهرم داشت اونو میکشت فقط نگام میکرد
خیلی میترسم اصلا از فکرم درنمیاد...