اسم این حال چیه؟! حالی که هم دلت تنگ شده و میشه براش،هم از دستش ناراحتی،هم می ترسی پست بزنه،هم شجاعت نداری بری سمتش، هم از اینده ات بی اون می ترسی،هم سه ماه که هیچ سه روز رو هم بی فکر اون سر نکردی و اشک ریختی و درد کشیدی تا شاید عادی بشه و نشده چیه؟!اسم این حال چیه؟ راه کنار اومدن باهاش چیه؟ چند روز و ماه و سال؟چقدر؟از چه راهی؟به چه روشی؟چ کار باید کنم؟!
یکی از شبهای اخر که اولین اهنگ عاشقانه رابطمونو با هم مرور کردیم،وقتی دستای همو محکم گرفته بودیم..وقتی بین اشکهای من داشت می گفت که مهتاب این اهنگ روچند ماه قبل از اینکه بیای تو زندگیم گوش میدادم و همش به این فکر می کردم کسی هم هست بشه این اهنگو بهش تقدیم کرد؟!تا زمانی که به تو تقدیمش کردم چقدر ذوق داشتم وقتی برای تولدت گذاشتمش رو عکسات؛من بین اشکام این روزا رو می دیدم که اخه بی اون چی کار کنم...یادمه همون شب وقتی هق هق می کردم زدزیر گریه اونقدر شدید که از هق هق اش ترسیدم...با هم سخت گریه کردیم...اخرین لحظه جلوی خونمون بهش گفتم این راه ما نیست...نکن..من و تو نمی تونیم...گفت بسه تروخدا دیگه نگو نه فکر اعتبار من بودی،نه اعتبار بابات،نه هیچ چیز دیگه فقط خواستی حقیقتو بدونی..حالا هم یک سال..دو سال...ده سال...بالاخره این اتفاق از سرمون می گذره...
+ گذشت برات؟!
+گاهی وقتا میگذره اما هیچ وقت یادت نمی ره چی بهت گذشت تا گذشت...
+دلمو اروم کن خدا
+سومین ماه جدایی کامل شد،امروز داشتم فکر میکروم تو که طاقت دیدن اشک منو نداشتی چی شد که خودت سه ماهه باعثش شدی؟!حتما می گی تقصیر منه...باشه تقصیر من...