دیروز برای خرید رفتیم فروشگاه رفاه با شوهرم اونجا پسسر عمومو دیدم با زن و بچش بود اونام اومده بودن خرید دلم ریخت ،دلم تنگ شد دوست داشتم خودمو بندازم تو بغلش یه زمانی مثل خواهرش بودم مثل داداشم بود یه چند سالی ازم بزرگتر بود و روم غیرت داشت همیشه یادش بخیر بچه گی هامون ،سر یه جریانی عموهام با خونوادمو من قهر بودن و چند سالی بود با هیچ کدومشون حرف نزده بودم البته بابام این سالهای اخر با عموم اینا قبل از فوتش اشتی کرده بود ولی با من همچنان قهر بودن ،با سرم به پسرعموم سلام دادم بهم لبخند زد و با سرش سلام داد و رفت نه شوهر من دید نه زن اون ولی قند تو دلم اب شد هم خوشحال شدم از دیدنش هم ناراحت شدم از ندیدن چند سالش، قبلا بیرون چند بار دیده بودمش ولی این بار احساس کردم نباید ازش قایم بشم انگار اونم خوشحال بود که منو دیده دوست دارم عموم اینا بهم زنگ بزنن و بگن بیا بهمون سر بزن بیا پیشمون حالا که مامان بابات نیستن،داداشت نیست ولی خبری نیست ولی همین لبخند و سلامی که بهم داد کلی انرژی گرفتم نمیدونم چرا احساس کردم اونام دیگه کینه ی چند سال پیشو ندارن و شاید پشیمونن اخرین بار ختم مامانم دیدمشون اونم فقط اومدن سر خاک و رفتن تمام یه تسلیتم گفتن بهم اونم به خاطر حرف مردم در اصل چند ساله ندیدمشون و حرف نزدیم ولی انگار داره تموم میشه،(نمیتونم بگم چرا قهریم لطفا نپرسید)