پدرشوهرم که به مادرشوهرم قضیه روگفت
قراربودفقط بین مردا باشه امانمیدونم چرا مادرشوهرم زنگ زد به مادرم و بالحن خیلی بد و تندصحبت کرد یک جوری هم رسوند انگارنمیخواستن من روبرای پسرشون ببرن چون خاستگار داشتم و همسرم اینوبه خانوادش گفتن عجله کردن
مادر منم دید ایشون هی تندی میکنه عصبی شد و گفت شرایط شماهم جورنبود و پدر من راضی نبود اما ما راضی کردیم چرا شروط بجانمیارید...مادرشوهرمم اصلا بدون درک برگشت به مادرم گف خوبه ماهمبگیم الان حتماباید عروسی بگیریم)درحالی که پدرم مرده(
حالا بااین کارو حرفای زشت من هرباررفتم خونشون جلوبقیه تیکه انداخت بی محلی کرد درصورتی که حق بامابوده