دوستان من ۲۳ سالمه و مادرم سخت مریض احوال شده یه مدته و تایپیکامم هست در این مورد
بعد کلا از وقتی که مریض شده اصلا قرصاش رو نخورد و به دستورات پزشک گوش نکرد
حالا من به نخوردن داروش کار ندارم چون ما خیلی بدبختی کشیدیم که راضیش کنیم ولی بازم نمیخوره داروهاشو
من این روزا همش فکر میکنم مادرم یه اتفاقی براش میوفته و من اخر تنها میشم
اخه دوستان واقعا همه چیز این دنیا بر اساس منطق و استدلاله ینی یه رابطه علت و معلولی بین همه چیز حاکمه
خب وقتی کسی که انقدر مریض احوال و ضعیفه اگر به درمانش اهمیت نده معلومه چه اتفاقی میوفته دیگه
من اصلا اعصابم واقعا شدید ریخته بهم
نمیدونم چکار کنم
ضعف اعصاب گرفتم
شما بگید من چکار کنم این فکرا ازم دور بشه؟؟