سلام. من راهم دوره ماهی یه بار می رم شهرستان..سه روز اونجا هستیم. هر روز برای ناهار می ریم خونه مادر شوهر و تا عصر اونجاییم..برای شامم می ریم خونه مامانم..
چند وقت پیشم صبحونه خونه مادر شوهر بودیم و قرار بود ظهر بریم خونه مامانم....خواهر شوهرم زنگ زد گفت برای شام بیاید خونه ما..
من اون روز خیلی مشغله داشتم..عصر ساعت سه ارایشگاه..ساعت پنج نوبت چشم پزشکی..شبش هم بلیط برگشت داشتیم..گفتم برای شام نمی یایم می یایم یه سر بهتون می زنیم و می ریم..
خواهر شوهرم زنگ زد به مادر شوهر و چی گفته بود که مادر شوهرم لجش گرفت و به من گفت ظهر اینجا بمونید..گفتم به مامانم قول دادم بریم اونجا اخه من عصر این ور و اون ورم و بعدم می ریم خونه خواهر شوهر..
از اون روز من دیگه روی خیر و خوشی ندیدم..
مادر شوهرم با پدر شوهرم دیگه نمی گذارن به حال خودمون باشیم..اگه برای ناهار می ریم اصرار می کنن برای شامم بمونیم.پدر شوهرم داد می زنه می گه کجا می رید برید؟ .خوب من می خوام خانواده خودمم ببینم علاوه بر اون رفتار خوبی هم باهام ندارن..تو حرفاشون نیش و کنایه می زنن..
چی بگم چکار کنم که دیگه اصرار نکنن..