من بامادرشوهرم قهر کردم یه سری مسائل که واقعا هم مقصر بود ودلم خیلی ازش شکست و به شوهرم گفتم دیگه نمیخوام باهاش رابطه داشته باشم تقریبا یک هفته پیش یه خانومی که آشنامون وخیلی محترم بود پادرمیونی کرد ومن به احترام اون رفتم اما بازم نیش کنایه میزد گفتم بعداز اون دیگه کلا نرم مشکل اینه من اینجا تنهام هیچکس ندارم جز خانواده شوهرم باهیچکسم رابطه ودوستی ندارم شوهرمم بیشتر روزا سرکار مثلا امروزم که جمعه بود بار اومد براش مجبور شده بره منم تک وتنها توخونم
قبلا تقریبا هرروز میرفتم خونه پدرشوهرم حوصلم سر نمیرفت خواهرشوهرام بودن الان خیلی تنها شدم حوصلم سر رفته بعدازظهر یک ساعت گریه کردم شوهرم میگفت پاشو بریم شهرستان خونه مامان وبابات اما بدبختی اونجاس بابامم باهام قهره راهمونم دوره الان دوباره بهش زنگ زدم میگه خب پاشو ببرمت خونه بابام توکه آشتی کردی اما باز میترسم مادرشوهرم چیزی بگه خونه خواهرشوهرمم هست که شوهرم زیاد دوست نداره اونجا بریم آخه من بدبخت چیکارکنم دارم دیوونه میشم این خونه ی لعنتی 😭😭😭