برادر من که یک سری حالت تهوع داشتم نشسته بودم تو پذیرایی دم دستشویی که اگر عوض زدم بپرم داخل
شاید یه یک ساعتی بود حالت تهوع داشتم و بالا نمیومد راحت شم. از طرفی هم اگر بالا میومد فشارم بیشتر میرفت پایین و لازم میشد بریم سرم بزنم.
شیک نهارش رو گذاشت تو سینی اومد جلو تلویزیون نشست جلو من. بهش گفتم من حالت تهوع دارم بوی غذا بیشتر تحریکم میکنه بیارم بالا. تو همون آشپزخونه بخور خب. گفت نه میخوام تلویزیون ببینم همزمان. 😐 با سینی نشست رو مبل. نه رفت رو میز نهار خوری اون سر پذیرایی نه رفت رو میز آشپزخونه.
دقیق اطراف من😬🤐
کلا یاد گرفتم ازش هیچ نوع انتظاری نداشته باشم درک عاطفی اصلا نداره. بیچاره همسر آیندش