درست وقتی که امشب داشتم فکر میکردم چقدرخوب که دیگه دست و دلم نمیره سمتش،کامنتای نی نی سایتو چک کردم و از متنی که دیشب نوشتم همونقدر عجیب متعجب شدم...احساسات این روزام به شدت عجیب و بی ثباته و نمی دونم چیه واقعا..دارم فکرمیکنم من کلا خیلی ادم با ثباتی نیستم...
امروز غروب بایه حس بی حوصلگی و کسلی بیدار شدم و دلم یه کار متفاوت میخواست که نمی دونستم چیه!
شب باید می رفتم یه چیزی رو از دوستی بگیرم که تا الان ادرسشونو نداشتم و خونش نرفتم..زد و دقیقا خیابکن اون دوست از ورودی های کنار خیابون خونه ای که کلیی براش رویا و عشق ساخته بودم،می گذشت...
آوااااار شدم در درونمممم..آواااار...تمام لحظه هایی که تو اون خونه گذرونده بودم برام یادآوری شد و من چقدر تلاش می کردم که بهش فکر نکنم ویادم نیاد..ولی یه بغض و حال بدی چندین ساعته باهامه الان!
جلوی چشممه بار اولی که پامو تو اون خونه گذاشتم...دکوری که تو ذهنمون چیدیم...رویاهایی که با هم ساختیم...جلوی چشممه بغلهایی که اونجا بود..بوسه هایی که اونجا بود...جلوی چشممه که جلوی ورودی خونه ایستاد و گفت سلام صاحبخونه و من استقبالش رفتم و با تمام دلم بغلش کردم و بوش کروم و گفتم خوش اوومدییی عزیزم...دلم پر از درده...اونقدر زیاد که نمیدونم چقدر!
+خدای من شکر که با نوشتن میتونم دردامو ببارم شب ها و فرداش جوری لبخند بزنم که هیچکس شک نکنه به خنده هام!
+از شدت اشک می لرزم و کاری از دستم برنمیاد!
+تو خواستنی ترین ممنوعه ی جهانی دنیای من؛ هنوز دلم نیومده اسمتو تو گوشیم از دنیای من تغییر بدم به چیز دیگه!
+خدای من برای هر چیزی که بهم دادی و نمی بینمشون شکرت..شکرت که حست می کنم تو زندگیم و تو اوج دردام...شکرت که یادمه هستی و بهم کمک می کنی حتما...خدای من دلمو آروم کن،تو که میدونی من طاقت درد و غمم نیست دیگه..بی طاقتم، کمکم کن...