روز ششم
امروز وحشتناک ترین روز عمرم بود
بی کسی، تنهایی، ناچاری همه و همه رو دیدم هردوتا بچم تب بالای سی و هشت داشتن خودم نتونستم حتی کمی آب بخورم امروز گریه کردم یقه خدارو گرفتم
چرا اونایی ک بدن خوشحال ترن حتی ب ظاهر چرا هرچی بدبختیه سر من هوار کردی حالا ک این همه مشکل دارم چرا این بدبختیا رو یکی یکی برام ردیف میکنی مگه دشمنی با من
خدا دیگه عدالت خواه نیست
بیست و هشتم شهریود هزاروچهارصد