از صبح زود بیدارم..دیشب سه ساعت خوابیدم و همش امروزکارکردم...اوایل صبح فکرم رو اشتباهاتم و گذشته و اینده نامعلوم بود..خودمو با کار مشغول کردم یکم همه چی بهتر شد...
ظهر نیم ساعت خوابیدم که همش از شدت فکر اشفته بود..
حس میکنم به حساسیتی بیش از حد رسیده فکرم دیگه در این باره...
دم غروبی برای باطل کردن اون دعا ک خیلیاتون گفتین اقدام کنم ی جا تماسگرفتم ک ادم مطمینی بود...گفت فقط حضوری...اصلا ی شهر دیگه بود..ب هر حال سپردم به خدا این مسئله رو
شب داشتم با عمه ام حرف میزدم،داشت میگفت که خیلی غصتو میخورم،همش تو خونه ای حتی از اون دخترا هم نیستی که با دوستاتم بری بگردی بیرون..الان خوب شد استخدام شدی،روحیت بهتر میشهـ..در حالی که بلند میخندیدم و از اینکه به فکرمه تشکر می کردم،درونم یه حس بدی بود...این حس که اه من چقدر بدم میاد قابل ترحم باشم...کسی دلش برام بسوزه،مگه من چه مشکلی داشتم؟!
نمیدونم..شایدم من حساس شدم...
چند روز پیش یه دوستی بهم گفت بسه دیگه موقعیت های دردناک،جوری زندگی کن که هیچ کس نتونه تورو تو موقعیتی درد اور ببینه!
بعد از تماس عمه، اهنگ بهانه معین.. همون اهنگیکه مجید با صدای خودش برام خونده و ضبط کروه بود روگوش دادگ و یه دل سیراشک ریختم.. و به این فکرکردم که من با مجید حس خوبی داشتم..حتی تو بحران..انگارنقصای منو میپوشوند..انگار لباسم بود...اعتماد به نفسم...انگار بی اون هیچم..به این فکر می کنم که،باید هر انچه رو که کنار اون بهم حس خوب میداد رو به تنهایی به دست بیارم...
+حس غربت و غریبگی رهام نمی کنه،این حس خیلز عجیب و جدیده.
+چه کسی صبح بیدار بشه بره سرکار حالااا؟!
+حسم میگه تو موقعیت و حال بدیه مجید...امیدوارم یه حس دروغی باشه..
+فاز خواهر مجید چیهک شماره واتسمو حذف میکنه بعد اضاف و بعد استوری گاهی؟!
+آنچناااااان رنجی من از این عشق بی سرانجاممسکشم که نتوان وصف کردن...
به شدت رنج می کشم..اونق رکه تو قلبم و مغز و سرم حسو حال بد و زجر کشیدن. عذاب رو حس می کنم...