پنج روزی هست درگیرم
این روزها بیشتر به مردن و مرگ می اندیشم
دیگر نه مزه ای حس میکنم ن حتی بویی
بیخیال عالم دنیایی شدم و به خودم میخندم که زمانی چقدرررر حرص دنیا را میخوردم چقد حرص این که از همه هم کیشانم عقب مانده ام که چقد زندگیم گیرو دار دارد بیخیال شدم و این یعنی رهایی از دلبستگی ها
تنها نگرانیم دوکودک کوچکم است دو طفلی که با جهالتم در اوج درس خواندگیم ب این دنیای ناخوانده فراخواندمشان صد حیف که اگر بارو بندیل ببندم نمیدانم چه برسرشان خواهد آمد
اما در میان این همه بگیر و ببند حسم میگوید نخواهم مرد شاید تلنگری باشد که به زندگی ساده برگردم و تجملات را رها کنم هرچه که هست مرا به تامل واداشته و آنی که من را به تامل وادارد دوست من است
دنیای اینجا را دیده پس میدهم و دنیای انجا را ندیده باز میگیرم شاید آن دنیا واقعا جوی هایش از عسل روان و از درختانش شکر ببارد هرچه که باشد از تصورش هم خنده به لبهای خسته ام می آید
روز پنجم مریضی
بیست و هفتم شهریور هزاروچهارصد