بی هیچ دلیلی از وسط خواب دیشبم تو فکرشم...به شدت..بی قراری و آشوبی درونمه که عجیبه..نمی دونم چه باید باهاش کرد...یکم خوابمو طولانی کردم شاید بپره و دور شه این اشوب..اما نشد که نشد...
بیدار شدم..خرید کردم..قدم زدم اما نشد...آشوب و بی قراری درونی رهام نمی کنه..نمی دونم واقعا به خاطر قطع و مصرف دوباره ی داروهاست چون تهوع مداوم هم همراهمه...یا که از فکریه که قطع نمیشه...فقط اینو میدونم،به شدت مغزم پر از فکر و خواستن اونه...حتی لحظه ای ارامش نداشتم...هر جا و هر لحظه تو فکرمه...
+فردا روز مهمیه برام...خدای من مراقبم باش.
+خدای من این دلتنگی قطع نشدنی رو خودت چاره کن...درستش کن..نمی دونم چرا به شدت حس غربت و غریبی و بی پناهی می کنم..حتی کنار خانواده ام.