ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد».. ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
ولی درکل الان خیلی کم شده دید بد ب طلاق یچیز عادی شده
آدم که حتمن نباید بره دریا تا غرق شه...حتمن که نباید وسط حجم عمیقی از آب دریا باشه که احساس خفگی کنه...گاهی وقتا آدم وسط موزاییک نیم متری هم غرق میشه...توو برگ های یه کتاب چند صفحه ای حس خفگی بهش دست میده...میونِ چند تا عکس رنگی توی گالری...میونِ آهنگ خوش اون روزها...توی گردنبند طرحِ عقرب...حتی وسط پاستای خوشرنگ کافهی میدون شهرداری...میدونی که چی میگم؟ گاهی وقتا خاطرهها خیلی عمیقتر از آبهایِ توی دریان...راحت تر خفه ت میکنن... :)
سعی کنه از ادم های مریض دوری کنه یا برخورد جدی کنه که دیگه دخالت نکنن
ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد».. ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
اخه من شنیدم بعضی شهرا نگاه بدی دارن و بعضی جاها نه!! حالا کلا تو کلان شهر ها نگاه ها بهتره اما دوست ...
والا نباید دید بقیه برات مهم باشه
خودت مهمی فقط هرکی هر فکری میخواد بکنه
آدم که حتمن نباید بره دریا تا غرق شه...حتمن که نباید وسط حجم عمیقی از آب دریا باشه که احساس خفگی کنه...گاهی وقتا آدم وسط موزاییک نیم متری هم غرق میشه...توو برگ های یه کتاب چند صفحه ای حس خفگی بهش دست میده...میونِ چند تا عکس رنگی توی گالری...میونِ آهنگ خوش اون روزها...توی گردنبند طرحِ عقرب...حتی وسط پاستای خوشرنگ کافهی میدون شهرداری...میدونی که چی میگم؟ گاهی وقتا خاطرهها خیلی عمیقتر از آبهایِ توی دریان...راحت تر خفه ت میکنن... :)
اخه میترسم حرف در بیارن یا جلوی پیشرفت آدم رو بگیرن 💔
شما جدا شدی یا میخوای جدا شی؟
میدونی بنظر من آدم هرچقدر هم ک خوب باشه باز تهش چند نفر آدم پیدا میشن ک حرف بزنن پشت سرت نباید اهمیت داد
هیچکس هم نمیتونه جلوی پیشرفت کس دیگ ای رو بگیره اتفاقا شما با پیشرفتت میتونی دهن خیلی هارو ببندی
آدم که حتمن نباید بره دریا تا غرق شه...حتمن که نباید وسط حجم عمیقی از آب دریا باشه که احساس خفگی کنه...گاهی وقتا آدم وسط موزاییک نیم متری هم غرق میشه...توو برگ های یه کتاب چند صفحه ای حس خفگی بهش دست میده...میونِ چند تا عکس رنگی توی گالری...میونِ آهنگ خوش اون روزها...توی گردنبند طرحِ عقرب...حتی وسط پاستای خوشرنگ کافهی میدون شهرداری...میدونی که چی میگم؟ گاهی وقتا خاطرهها خیلی عمیقتر از آبهایِ توی دریان...راحت تر خفه ت میکنن... :)
شما جدا شدی یا میخوای جدا شی؟ میدونی بنظر من آدم هرچقدر هم ک خوب باشه باز تهش چند نفر آدم پیدا میشن ...
من جدا شدم عزیزم ...سنی هم ندارم ۲۰ سالمه:(
به این فکر میکردم که برم شهری که زیاد کار به کارم نداشته باشن و در عین حال شهر شلوغی هم نباشه چون شدیدا به ارامش نیاز دارم ...تنها نگرانیم همینه که کسی قضیه طلاقم رو بفهمه 💔
من جدا شدم عزیزم ...سنی هم ندارم ۲۰ سالمه:( به این فکر میکردم که برم شهری که زیاد کار به کارم ...
هم سنیم تقریبا منم ۱۹ سالمه و تصمیم دارم جدا شم
الان بعد جدایی راحتی؟از لحاظ روحی اینا کنار اومدی باش؟سخته یا ن
من خیلی از اینا میترسم
آدم که حتمن نباید بره دریا تا غرق شه...حتمن که نباید وسط حجم عمیقی از آب دریا باشه که احساس خفگی کنه...گاهی وقتا آدم وسط موزاییک نیم متری هم غرق میشه...توو برگ های یه کتاب چند صفحه ای حس خفگی بهش دست میده...میونِ چند تا عکس رنگی توی گالری...میونِ آهنگ خوش اون روزها...توی گردنبند طرحِ عقرب...حتی وسط پاستای خوشرنگ کافهی میدون شهرداری...میدونی که چی میگم؟ گاهی وقتا خاطرهها خیلی عمیقتر از آبهایِ توی دریان...راحت تر خفه ت میکنن... :)