امروز بالاخره مطمئن شدم بیماری بابام تو مرحله ی حادشه،
یه کنسر که زده به بقیه قسمت های بدنش...
و من ازش دورم...
دقیقا وقتی من از تهران اومدم یه شهر دیگه باید این بیماری رو میفهمید...
اونم تو مرحله ی حاد...
خدایا این چه بازی ای بود که با من شروع کردی...
تو مگه ناراحتی های منو تو این 7سال ندیدی؟
مگه صدامو نشنیدی؟
من هنوز از اونجا اروم نشدم تو یه غم دسگه رو دلم گذاشتی؟
شکر میکنمت... شکر...
ولی اینو بدون من دیگه از غصه پرم... دیگه ظرفیتم تکمیله