لطفا اگرمیخونید لایککنید که بدونم خونده میشه که ادامه بدم
اونروز ماکلاس تقویتی داشتیم ساعت ۴ امامن و دخترعمم ساعت۲ازخونه زدیم بیرون و الکی چرخ میزدیم ازدوردیدمیک پسرداره میاد کل انداختیم بادخترخالمگفتم صداش میکنم باهاش دوست میشما گفت عمرن روت نمیشه منم همون لحظها سمت اون پسر اشاره کردمبیا .پسره یکم اینطرف و اونطرف و نگاه کرد گفت بامنی .گفتم اره بیا .اومدجلو گفتم اسمت چیه گفت دانیال .گفتم چندسالته گفت ۱۴ اونم اینارو ازمن پرسید و خلاصش دوست شدیم .اون زمان گوشی همراه نداشتیم شماره خونشون وبهم داد ورفت مارفتیم سرکلاس و توراه برگشت دخترعمم بایک پسری دوست شدپسره جلوش شماره انداخت و دخترعمم برداشت (خدابیامرزتش فوت شده)من ازپسره خوشم نیومد گفتم باهاش دوست نشو به نظرم خوب نمیاد .دخترخالم گفت باشه اما دروغ گفت و دوست شده بود(جریان داره و توداستان تعریف میکنم).وقتی رسیدمخونه همش منتظربودم خونه خلوت بشه بتونم زنگ بزنم به احمد ۴یا۵روزطول کشید تا موقعیت جورشد و زنگ زدم یک خانمی جواب داد و گفتم بااحمدکاردارم .صداش کرد و گوش و دادبهش سلام وعلیک کردیم و گفتم من پریا هستم .گفت میدونممنتظرزنگت بودم چراانقددیر زنگ زدی .گفتم شرایط نداشتم و خلاصه نیم ساعت صحبت کردیم و قطع کردیم قرارگذاستیم توراه برگشت مدرسه بیادمن وببینه .اونمدرسه نمیرفت ترک تحصیل کرده بود